پانسمان***********PANSEMENT

ديدار با پدر آناتومی ايران

دکتر مستقیمی

مصاحبه از مهديار سعيديان
تصميم داشتم اين مصاحبه را پيش از فوت استاد به دست چاپ بسپارم، اما عمر ايشان مجالمان نداد.تصميم گرفتم در ايام فوت دكتر مستقيمي مطلب را چاپ كنم اما اين ادعا كه ايرانيان مرده ها را بيشتر از زنده ها دوست دارند مرا از اين تصميم منصرف كرد. روزها از درگذشت او گذشته است. اينك مجال مناسبي است. اين مصاحبه در واپسين روزهاي حيات استاد انجام شده است.
مرا در منزل جانان چه امن و عيش چون هر دم
جرس فرياد مي دارد كه بر بنديد محملها

اشاره: پيرمرد را بارها ديده بودم، زمستان و تابستان، با قامتي خميده و آن عصاي شبرنگ كه هر روز به آهستگي از مقابل بيمارستان آريا عبور مي كرد. نسبت به او احساس تحسيني توأم با احترام داشتم. نمي دانم چرا؟ شايد به خاطر آن چهره پر اراده يا شايد براي آن گامهايي كه زماني سريع و استوار بوده و روزگار اين چنين آنها را آرام كرده است. ديگران او را آقاي دكتر يا استاد خطاب مي كردند.

دوست داشتم بيشتر او را بشناسم تا روزي كه يكي از دوستان او را معرفي كرد. "دكتر جمال الدين مستقيمي پدر علم آناتومي ايران" نام او را پيش از اين فقط شنيده و يا بر روي كتابها و اطلسهاي آناتومي ديده بودم. از ديگران پرس وجو كردم تا اطلاعات بيشتري راجع به او پيدا كنم، اما مطلب چنداني دستگيرم نشد تا اين كه ماهها بعد يكي از همكلاسيها پيشنهاد ملاقات با او را مطرح كرد كه استقبال دوستان را به همراه داشت.

در يك بعد از ظهر گرم تابستاني پايان مرداد 82، در حالي كه تنها يك هفته به امتحان فارماكولوژي مانده بود، به ديدن دكتر مستقيمي رفتيم، در ابتداي ورود با استقبال خانم مستقيمي (دختر كوچك استاد) مواجه شديم.
وي ما را به اتاق آقاي دكتر راهنمايي كرد، اتاقي با مبلمان ساده و ديوارهايي مملو از عكسها و لوحهاي تقدير به زبانهاي مختلف، از سوي شخصيتهاي گوناگون علمي، فرهنگي و سياسي، تقديرنامه هايي كه در ذيل آنها اسامي وزراي بهداشت در دوره هاي دور و نزديك، دانشجويان و همچنين تقديرنامه اي از سوي كنگره بين المللي آناتوميستها به پاس زحمات دكتر مستقيمي در تصحيح كتابهاي مرجع sobotta و Graysanatomy مشاهده مي شد. بر روي ديوار روبرو در ورودي تابلوي بزرگ نقاشي رنگ روغن از چهره استاد كه كار يكي از دانشجويان وي بود، اولين چيزي بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. در پايين آن عكسي از مجسمه آقاي دكتر و ديگر عكسهايي كه دكتر را در حين كار در سالن تشريح در كنار دانشجويان و استادان نشان مي داد، قرار داشت. خود دكتر در گوشه اتاق بر روي يك صندلي راحتي نشسته بودند و در مورد عكسها و لوحهاي تقدير توضيح مي دادند، وقتي متوجه شدند دانشجوي دانشگاه آزاد هستيم لوح تقديري را نشان دادند كه از طرف نخستين دوره دانشجويان پزشكي دانشگاه آزاد اسلامي اهدا شده بود و در ادامه اشاره نمودند كه تدريس آناتومي براي دانشجويان پزشكي نخستين دوره دانشگاه آزاد بر عهده ايشان بوده است.

هنگامي كه از آقاي دكتر خواستيم كه خود را معرفي كنند از دخترشان خواستند كه متن مصاحبه ايشان را با مجله كيهان كه نزديك به ده سال پيش انجام شده بود بياورد و هر چه ما و خانم مستقيمي به ايشان اصرار كرديم كه خود مطالب را شرح دهند بر خواسته شان پا فشاري كردند.
ايشان اين گونه كلام را آغاز كردند: من در سال 1292 هجري شمسي در شيراز متولد شدم پدرم فاضل نام داشت و روحاني بود. مادرم نيز زني بسيار مؤمن بود. دوران كودكي و نوجواني خود را در اين شهر گذراندم. پس از پايان دوره دبيرستان به دعوت مرحوم فيوضات كه در آن زمان رئيس فرهنگ شيراز بود، به تهران آمدم و در مدرسه طب كه در آن زمان داير بود مشغول به تحصيل شدم. پزشكي در آن زمان به صورت امروزي تدريس نمي شد بلكه تنها خواص گياهان دارويي و چگونگي درمان با آنها را آموزش مي دادند.


پرسيديم: چگونه شد كه به مشهد آمديد؟ از افرادي كه سهم بسياري در رشد و ارتقاي علمي من داشتند مرحوم دكتر امير اعلم بود، هنگامي كه من پس از پايان دوره سربازي در كرمان براي تشكر به تهران رفتم، او گفت شما لازم نيست تشكر كنيد برويد و در مشهد دانشكده پزشكي درست كنيد. اين گونه بود كه من در سال 1319 به مشهد آمدم. قبل از اين مسأله در شهريور 1313 يعني 4 ماه قبل از افتتاح دانشگاه تهران در آزمايشگاه تشريح به عنوان اولين كمك آزمايشگاهي، با ماهي 30 تومان به عنوان دستيار دكتر بلر (جراح بيمارستان آمريكايي تهران) انتخاب شدم و همراه ايشان شروع به فراهم كردن مقدمات تدريس كالبدشناسي و آماده كردن جسد نمودم. در هنگام تحصيل آناتومي كار من به گونه اي بود كه در موقع امتحانات وقتي نوبت من مي شد استادان بدون آن كه از من امتحان بگيرند نمره 20 مي دادند.


پرسيدم، آيا به كار طبابت نيز اشتغال داشتيد، من 25 سال در كنار تدريس مطب داشتم، ولي بعد از مدتي احساس كردم كه با وجود مطب قادر به تدريس نيستم، اين بود كه مطب را تعطيل كردم و تمام وقتم را به تدريس در دانشگاه اختصاص دادم.
و خاطرات اين گونه ادامه يافت كه: در سال 1352 در يكي از روزهاي تعطيل كه من در دانشكده مشغول به كار بودم يكي از دانشجويان مردودي به آزمايشگاه آمد و من را تهديد كرد. وقتي رئيس دانشگاه از اين ماجرا مطلع شد، به من گفت كه در روز تعطيل در دانشكده چه مي كني؟ و از من خواست كمتر كار كنم، من هم به ايشان گفتم رؤساي تمام دانشگاهها از استادان خود مي خواهند كه بيشتر كار كنند آن وقت شما از من مي خواهيد كمتر كار كنم! و همان روز تقاضاي بازنشستگي كرده و به تهران رفتم و مشغول تدريس در بيمارستان شفا يحيائيان براي رزيدنتهاي اورتوپدي شدم. البته در سال 1364 مجدداً به دانشگاه پزشكي مشهد برگشتم.
آقاي دكتر مستقيمي داراي مشكلي در پاي راستشان مي باشند كه راه رفتن را براي ايشان دشوار مي سازد، از ايشان علت را پرسيدم: در سال 1366 براي تدريس به يزد رفتم كه در يزد دچار حادثه رانندگي شدم و پس از عمل پايم كوتاه شد (دختر دكتر در توضيحات كاملتر گفتند كه چگونه عمل دكتر با بي دقتي انجام شده و باعث شد كه پاي راست آقاي دكتر cm10 كوتاه شود. گويا اين تربيت پزشكان براي خود دكتر توفير چنداني نداشته است)
سپس استاد به مدلهاي آناتوميكي كه خود ساخته بودند، اشاره كرده و داستان ساخت جزء به جزء آنها را بيان كردند. مدلها بسيار جالب و سبك طراحي شده و اكثرشان از پارچه و كاغذ و نخ تشكيل مي شدند، ولي قصد ساختن مدلهاي گچي و پلاستيكيشان هم بسيار جالب بود.

سؤال كرديم از پزشكان امروز كداميك دانشجوي شما بوده اند؟ ايشان هم پاسخي دادند كه جايي براي پرسشهاي بعدي نگذاشت! هر چه دكتر در ايران وجود دارد يا شاگرد من بوده است يا شاگرد شاگرد من و يا شاگرد شاگرد شاگرد من مي باشد.

از استاد خواستيم تا درباره فعاليتهاي علمي، پژوهشي خود توضيح دهند. دكتر ابتدا از ابداع روش اختصاصي شان براي فيكس كردن جسد گفتند، به اين صورت كه براي نگهداري جسد از پلاستيكهاي ويژه كه در زمان جنگ جهاني دوم از آلمان آورده بودند استفاده كردند كه اين روش پلاستريزاسيون مورد استقبال آناتوميستهاي مطرح جهان قرار گرفت. سپس از صرف بودجه شخصي شان براي خريد حيوانات و بررسي سيستم عصبي آنها صحبت به ميان آمد. به اين ترتيب كه بر روي مغز اين جانوران جراحي انجام مي دادند و اثر بخشهاي مختلف سيستم عصبي مركزي را بر روي اندامها ارزيابي مي نمودند. سپس ايشان از چند تحقيق كه به طور رسمي به نام ايشان ثبت شده ياد كردند: اول اين كه در تمام كتابها نوشته شده كه دو پياز شامه با هم ارتباط دارند و من از سه طريق آناتومي، پاتولوژي و فيزيولوژي ثابت كردم كه اگر چه در موش بين دو پياز شامه ارتباط است ولي در حيوانات بزرگتر و انسان بين اين دو هيچ ارتباطي وجود ندارد و اين مسأله در كنگره بين المللي آناتوميستها در سال 1965 مورد تأييد قرار گرفت.
تحقيق ديگر من پيدا كردن طبقه عمقي رباط دلتوئيد بود كه در سال 1980 به كنگره آناتومي فرستادم. خانم مستقيمي توضيح دادند كه در مورد طبقه عمقي رباط دلتوئيد با وجود آن كه آقاي دكتر با دلايل قاطع علمي اين مسأله را ثابت كرده بودند، اما متأسفانه تا زماني كه از طريق كنگره بين المللي آناتوميستها اين مطلب اعلام نشده بود مورد استقبال استادان آناتومي ايران قرار نگرفت. گويا ما هرگز نبايد از خودمان چيزي بياموزيم و حتماً بايد علم وارداتي باشد.
حدود يك ساعت از ملاقات ما گذشته بود و ما احساس كرديم كه آقاي دكتر خسته شده اند، اين بود كه از دختر ايشان خواستيم رشته كلام را به دست بگيرند و خاطرات دلنشين را ادامه دهند: يك روز جسد دختري 5 ساله به دانشكده پزشكي آورده مي شود. از آن جا كه جسد مناسب تشريح نبود آقاي دكتر در اقدامي مبتكرانه درون تمام رگهاي اين جسد پلاستيك تزريق مي كنند و سپس آن را درون يك وان سود (NaoH) قرار مي دهند. پس از گذشت يك هفته گوشت و پوست و استخوان حل مي شوند و تنها پلاستيكها به جاي مي ماند كه شبكه كامل عروق اين دختر بچه را نشان مي داده، آن قدر با دقت تزريق پلاستيك صورت گرفته بود كه حتي چهره دختر بچه قابل تشخيص بود. بعدها آقاي دكتر اين عمل را در مورد تمامي اعضاي داخل بدن انجام دادند. البته آقاي دكتر هيچ گاه سعي نكردند كه خود را مطرح كنند، مثلاً در مورد پروژه پلاستريزاسيون هنگامي كه ما از آقاي دكتر خواستيم كه اين روش را به نام خود ثبت كنند ايشان امتناع مي كردند و شعري را با اين مضمون مي خواندند كه اسبي مي گذرد از گذري، سودش چه كه جاي سمش از طلا بود. اين گونه بود كه ايشان براي ثبت اين اختراع به نام خود اقدام نكردند تا آن كه در سال 1980 يك آناتوميست آلماني آن را به نام خود ثبت كرد. يكي ديگر از خصوصيات دكتر اين بود كه تحمل اشتباهات استادان جوان را نداشتند و بدون رو دربايستي آنها را اصلاح مي كردند. به همين جهت پس از مدتي مشكلات زيادي براي ايشان ايجاد شد. تا استاد وادار به بازنشستگي شوند. با بازنشسته شدن آقاي دكتر، دانشجويان پزشكي از تمام سالها و مقاطع اعتصاب كرده و در خيابانهاي اطراف منزل آقاي دكتر اجتماع نمودند كه با دخالت ساواك، دكتر مستقيمي شبانه از مشهد خارج شدند.

يكي ديگر از دوستان سؤال كرد: آقاي دكتر بهترين سالهاي تدريس را در كدام شهر گذراندند؟ ايشان از سال 1319 تا 1352 در مشهد تدريس مي نمودند. در كنار اين مسأله به دانشگاههاي شهرها و كشورهاي گوناگون هم مي رفتند و هميشه روي اين مطلب تأكيد داشتند كه من به تمام كشورهاي اروپايي سفر كردم ولي هيچ جايي فعالتر از دانشگاه خودمان (دانشكده پزشكي مشهد) نديدم و هيچ يك نتوانستند چيز بيشتري به من بياموزند. البته ناگفته نماند كه آقاي دكتر تعداد 800 جسد را به طور كامل تشريح كرده اند و اين يك ركورد در سطح بين المللي به شمار مي آيد.
حالا كه ديگر جو صميمانه تر شده بود از دختر دكتر پرسيديم: آقاي دكتر به عنوان يك پدر چگونه هستند؟ و او پاسخ داد: گاهي اوقات كه ديگران من را همراه پدرم مي بينند مي گويند خدا خيرت بدهد ولي من با خود فكر مي كنم كه اينها هيچ وقت نمي توانند حدس بزنند كه آقاي دكتر چه پدر خوبي بوده اند، يعني اگر آنها هم يك درصد آقاي دكتر خوب باشند فرزندانشان با آنها اين گونه رفتار خواهند كرد و اين يك تعارف نيست. اين مسأله هميشه به عنوان يك سؤال براي من مطرح بوده كه چگونه يك انسان مي تواند هم يك محقق خوب و هم يك پدر خوب باشد؟ من وقتي 5/2 ساله بودم پدرم به من انگليسي درس مي داد و در 3 سالگي با درست كردن ماكت يك موشك به همراه مواد منفجره، چگونگي عمل موشك در فضا را به من آموخت و من هميشه اين گونه مي انديشم كه اگر سر سوزني مانند پدرم براي بچه هايم وقت بگذارم، آن وقت مادر خوبي بوده ام.

برايمان جالب بود بدانيم غير تشريح، آقاي دكتر چه كارهاي ديگري هم انجام مي دهند؟ كه پاسخ آن شعر بود. آقاي دكتر با دكتر حميدي شيرازي شاعر شعر مرگ قو و نيز آقاي دكتر آزاد همكلاس بودند و با آنها شب شعر داشتند. از آقاي دكتر خواستيم كه از شعرهاي خود برايمان بخوانند ايشان هم با لبخندي سرشار از فروتني اين گونه خواندند:
من كه دايم پي تحصيل دوا مي گشتم
كاش مي مردم و از درد رها مي گشتم
تا كه برهم زنم اركان و جواريح امور
از پي تجربه، اي كاش خدا مي گشتم
از خانم مستقيمي تقاضا كرديم كه اگر خاطره اي از آقاي دكتر دارند براي ما بيان نمايندو او گفت: زماني دانشكده دندانپزشكي تصميم به اخذ شهريه از دانشجويان مي گيرد ولي دانشجويان چون توانايي مالي براي پرداخت اين شهريه را نداشتند نسبت به اين مسأله اعتراض مي كنند دكتر هم براي دفاع از دانشجويان تمام حقوقشان را به دانشكده دندانپزشكي مي بخشند. يا هنگام تدريس در دانشكده پرستاري تمام حقوق حاصل از تدريس در آن دانشكده را به كتابخانه آن جا اهدا مي كردند. جالب آن كه سال 64 زماني كه آقاي دكتر براي ترميم يكي از دندانهاي خود به دانشكده دندانپزشكي مي روند در آن جا استادان و دانشجويان خود را سرگرم مريضهاي ديگر مي كنند و به آقاي دكتر توجهي نشده و مدتي معطل مي شوند. استاد نيز عصباني و ناراحت به يكي از دانشجويان دستور مي دهند تا تمام دندانهايشان را بكشد، هنگامي كه آقاي دكتر به منزل آمدند ما ديديم كه فكشان پانسمان است و چون علت اين كار را پرسيديم، اين گونه گفتند: چندخواهي پيرهن بر روي تن، تن رها كن تا نخواهي پيرهن و از اين گونه مسايل در مورد پدرم بسيار است. آقاي دكتر هنگام طبابت هيچ گاه از مريض تقاضاي ويزيت نمي كردند و هر مريض در حد توانايي خود ويزيت را پرداخت مي كرده است و حتي اگر بيمار وضع مالي خوبي نداشت آقاي دكتر پول دارو را نيز به او مي داده است.


سؤال كرديم كه شما چه ويژگي آقاي دكتر را از همه بارزتر مي دانيد؟ و دختر پدر آناتومي ايران چنين گفت: پشتكار و خستگي ناپذيري، مثلاً ايشان براي شركت در كنگره بين المللي آناتوميستها در مسكو در عرض شش ماه به زبان روسي مسلط شدند. ايشان هنگام انجام كار فكر هيچ چيز ديگري را نمي كنند و تمركز بالايي دارند.
با شنيدن اين خاطرات شيرين زمان نيز به سرعت مي گذشت و ما به پايان مجلس نزديك مي شديم. دختر استاد با بيان شيرين خود از خاطراتش با دكتر تعريف مي كرد و ما حيرت زده از اين همه عظمت، در سكوتي احترام آميز گوش مي داديم. ملاقات تمام شد و در پايان عكسي به يادگار با پدر آناتومي ايران گرفتيم. عكسي كه به راستي سندي افتخارآميز از ديدار با مردي بزرگ بود. مردي كه در عين پيشرو بودن در علم و دانش، در انسانيت هم پيشتاز بود و افسوس خورديم. افسوس از اين كه در كشور ما هنوز دانش و دانشمند مهجور مانده اند.
براستي تا كي حسادتها و باند بازيها بايد افرادي چون دكتر جمال الدين مستقيمي را به حاشيه براند؟ اي كاش شاگرداني كه دكتر مستقيمي اين گونه آنها را تربيت كرده بود و هر كدام اكنون پزشك موفق و مشهوري شده اند در فكر او بودند و يادي از استاد مي كردند. اي كاش جامعه او را بيشتر ارج مي نهاد. به واقع مگر چند نفر مانند دكتر مستقيمي به اين كشور خدمت كرده اند.
به قول يكي از حاضران، اشخاص بزرگ تنها يك بار متولد مي شوند، آيا ما در اين يك بار آنها را به درستي در مي يابيم؟ در راه برگشت به تمام پرسشهاي بي پاسخ خود مي انديشيدم و شعر عارفانه استاد را زمزمه مي كردم: من كه دايم پي تحصيل دوا مي گشتم ...


 


نوشته ی دکتر مهدیار سعیدیان در ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥